مدیریت اسلامی و ضرورت توجه به آن در نظام اسلامی
Article data in English (انگلیسی)
ضرورت توجه به مديريت در كشور
يکي از شاخصهاي جامعة پيشرفته، پيشرفت مديريت است. اگر بخواهيم جوامع را از لحاظ تکامل با همديگر مقايسه کنيم يکي از شاخصها پيشرفت «مديريت» است. اين در کارهاي ساده هم قابل تجربه است، چه رسد به کارهاي کلان و کشورداري و تا امور بينالملل. بنابراين، طبيعي بود که پس از پيروزي انقلاب، توجه مسئولان به مسئلة مديريت جلب شود، بهويژه با توجه به اينکه انقلاب ما اسلامي بود. به همين علت، اين سؤال مطرح شد که مديريت اين کشور چگونه خواهد بود تا با اسلام وفق دهد؟ از همان آغاز، فعاليتهاي علمي و تحقيقي در اين زمينه انجام گرفت و شايد از اولين کتابهايي که در نظام اسلامي در دوران انقلاب اسلامي به چاپ رسيد كتبي در زمينه مديريت اسلامي بود. ما به سهم خودمان از همة تلاشهايي که در اين زمينه انجام گرفته- هرچند در مسير تکامل بوده و اول با نقص شروع شده و بهتدريج مراحل تکامل را پيموده است- تشکر ميکنيم؛ چون نسبت به اين مسئله اهتمام داشتند. «مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني» هم در يک مقطع زماني با بعضي از دانشگاههاي کشور در اين زمينه همکاريهايي داشت؛ بيشتر با دانشگاه «تربيت مدرس» و دانشگاه «امام حسين». بنده هم، که آن موقع جوانتر بودم و توان کار داشتم، شخصاً شرکت ميکردم و طرحي به نام «مديريت تطبيقي» تهيه شد که چند نهاد علمي کشور در آن سهيم بودند، مؤسسه هم در آن سهم داشت و هزينههايش را تا حدي که مربوط به کار ما بود تقبل ميکرد، ولي به دلايلي- ازجمله مسائل مهم جنگ و بعد هم مسائل بينالمللي و بازسازي کشور و مشكلات اقتصادي- اين فعاليتها متوقف و بعضاً تعطيل شد، و اين جاي تأسف دارد که چنين کاري، که از مهمترين کارهاي کشور بهشمار ميرفت، به نتيجة مطلوب نرسيد. تا همين اواخر هم كه بعضي از مسئولان سطح بالاي کشور به اينجا تشريف ميآوردند و صحبتهايي ميشد، مسئلة تربيت مدير براي آيندة کشور و نقش مديران صالح در اصلاح کارهاي کشور توجه ميشد و تأکيد ميگرديد که بايد يک طرحي براي مديران کارامد و صالح تهيه شود. به هرحال، اهميت اين موضوع قابل انکار نيست و پيشرفت در هر عرصة اجتماعي، رهين مدير خوب است. ما امکانات فراواني؛ اعم از منابع طبيعي و انساني در کشور داريم. نيروهاي کارآمدِ با استعداد خوش ذوق مبتکر، فراوان داريم. ولي متأسفانه آنگونه که بايسته و شايسته است از اين نيروها استفاده نميشود، و اشکال عمده اين است که مديريت صحيحي وجود ندارد كه از آنها استفاده شود. به همين دليل، وقتي سير مشکلات را در نظر بگيريم منتهي ميشود به اينکه بايد اول مديران ارشد صالح تربيت کرد تا آنها براي تربيت مديران دستة دوم و سوم اقدام کنند. اگر خود آنها صلاحيت کافي نداشته باشند نميتوان انتظار داشت که قسمتهاي ديگر بهطور کامل اصلاح شود؛ زيرا کليدهاي اصلي دست آنهاست. بايد اهتمام داشت آنهايي که سر کار ميآيند و نقشهاي اصلي را به دست ميگيرند صلاحيت بيشتري براي مديريت داشته باشند. پس تربيت مدير صالح يکي از مهمترين يا شايد بتوان گفت: مهمترين کليد براي اصلاح جامعه و پيشرفت آن است. اگر مدير نباشد امکانات هدر ميرود و درست از آنها استفاده نميشود. بنابراين، هرقدر به اين مسئله توجه شود جا دارد. ما با آنچه بايد به آن برسيم خيلي فاصله داريم.
جايگاه اسلام در مديريت
«مديريت اسلامي» يعني چه؟ اين فرع مسئلة کليتري است که آيا اسلام با علوم، با معارف، با فنون ارتباطي دارد يا ندارد؟ آيا اسلام ميتواند تأثيري در اين زمينه بگذارد يا نه؟ چه رابطهاي بين اسلام و علوم- بهمعناي عام، که شامل فنون و روشهاي اجرايي و کاربردي هم بشود- وجود دارد؟ پاسخ اين سؤال به اجمال داده شد. از همان اوايل انقلاب و در طول اين سي و چند سال، تلاشهاي زيادي انجام گرفته است و اخيراً اهتمام بيشتري از سوي بسياري از دلسوزان مبذول ميشود که اين رابطه شفافتر شود و ارتباط بين اسلام و علوم و نقشي که اسلام ميتواند در تحول علوم داشته باشد تبيين شود و مورد توجه قرار بگيرد و از آن استفاده شود. در همايشي بينالمللي كه در همين زمينه برگزار شد مفروض کساني که در اين عرصه وارد شدند اين بود که بهعنوان يک پيشفرض مسلم، اسلام در مديريت نقش اساسي دارد و نميتوان اين موضوع را ناديده گرفت. اسلام سر جاي خودش، ما نميتوانيم مديريت را با روشهاي ديگران و براساس آموزههاي آنها اعمال كنيم. اين در يک نظام اسلامي شدني نيست. منتها اين ادعا مثل خيلي از ادعاهاي ديگر، اول بهصورت خام به ذهنها جاري ميشود و بهصورت ارتکازي قابل قبول است، اما نياز به تبيين دارد که چرا اسلام بر مديريت تأکيد دارد. اسلام در کجاي مديريت، ايفاي نقش ميکند؟ متأسفانه در اين زمينه، کار قابلتوجهي سراغ ندارم. اما يکي از کارهاي نسبتاً آکادميک كه در زمينة علوم انساني صورت گرفت نگارش كتاب فلسفة تعليم و تربيت اسلامي بود که از طرف مؤسسه انجام شد و مقام معظم رهبري به وزير وقت اشاره فرمودند که هر تحولي در آموزش و پرورش، بايد مبتني بر فلسفة تعليم و تربيت اسلامي باشد و بايد اول اين تدوين شود. به هر حال، مؤسسه اين كار را به عهده گرفت و شايد قريب دو سال طول کشيد تا اين کتاب تهيه شد. شيوهاي براي بررسي مسائل مبنايي در علومي که جنبة اسلامي دارد در اين كتاب بهکار گرفته شده که اين شيوه در علوم ديگر هم قابل اقتباس است.
شيوة تحليل مسائل مديريت
ما اگر با مسائل مديريت اسلامي به روش «استقرائي» برخورد کنيم هميشه کارمان در حال نوسان خواهد بود؛ يعني هر روز موضوع جديدي مطرح ميشود كه بايد دربارة آن هم کار کنيم؛ چون جايگاهش مشخص نيست و معلوم نيست آن موضوع کجاست و چه ارتباطي با مسائل قبلي و بعدي دارد. اصلاً ما در مديريت چند تا مسئله داريم که اسلام بايد دربارة آنها نظر بدهد؟ معمولاً آنچه در غالب محافل علمي دنيا انجام ميگيرد همين روش است. اما به نظر ميرسد که- دستكم- در کنار اين روش، ميشود از روش «تحليلي» هم استفاده کرد که ما بهصورت منطقي ببينيم اصلاً چارچوب مسائل مديريتي چيست و چرا اين مسائل در مديريت مطرح ميشود؟ بعد ببينيم اينها چه ربطي با اسلام دارد؟ اين روش شکل کار را منطقيتر ميکند و ابوابش را بهتر ميتواند تنظيم کند. در نتيجه، روابطش را در دستهبندي و در ردههاي گوناگون ميتوان تبيين کرد كه- مثلاً- در يک رده اين مسائل است و در يک ردة ديگر، مسائل ديگري است. آيا ميشود اين کار را کرد يا نه؟ به نظر بنده، اين کار شدني است و ما ميتوانيم يک طرح تحليلي براي مسائل مديريت اسلامي ارائه دهيم.
چيستي مديريت
اگر بخواهيم اين کار را بکنيم اول بايد خود مديريت را صرفنظر از اسلامي بودن يا نبودن تحليل كنيم. اصلاً «مديريت» چيست؟ و چرا اين مسائل در مديريت مطرح ميشود؟ اصلاً مديريت در ميان دانستههاي بشري چه جايگاهي دارد؟ موضوع مديريت چيست؟ هدفش چيست؟ بهعنوان يک مجموعة علمي و دانستني روشش چيست؟ بعد بايد ببينيم کجايش با اسلام ارتباط پيدا ميکند. اين کار کمابيش در مديريت سابقه دارد که مسائل مديريت بهصورت تحليلي بررسي شده باشد؛ يعني صرفاً بهصورت استقراء خام نباشد. مديريت را ميتوان طوري تعريف کرد که در کارهاي فردي هم مطرح شود. آدم زندگي شخصياش را هم بايد مديريت کند، مديريت زمان داشته باشد، براي کارهاي شخصياش برنامهريزي داشته باشد، هرچند با انسانهاي ديگر هم ارتباطي نداشته باشد. اما اصطلاح «مديريت» اين نيست. در محافل آکادميک، ميگويند اين تعريف «علم مديريت» نيست. ولي از نظر لغوي، اين تعريف اشکالي ندارد. بنابراين، مديريت فردي محل بحث نيست. آنجا که از دانش مديريت يا فن مديريت سخن گفته ميشود آنجايي است که ارتباط با انسانهاي ديگر مطرح است و اين شاخههاي گوناگوني دارد که بايد به عناصر ديگري غير از مدير و كساني که با او کار ميکنند توجه كنيم. مديريت شاخههاي متعددي دارد: مديريت آموزشي، مديريت فرهنگي، مديريت تربيتي، مديريت دولتي، مديريت صنعتي، مديريت تجاري، مديريت اقتصادي، مديريت سياسي، تا مديريت جهاني. در مديريت، چه چيزي مطرح است؟ اصلاً چه چيزي موجب ميشود ما مسئله مديريت را مطرح کنيم؟ يک سلسله عناصر وجود دارد که ـ فيحد نفسه ـ استعداد آن را دارند که براي اهداف معقول از آنها بهرهبرداري شود، ولي براي آنکه از اين منابع استفاده شود به طرحي نياز است. به برنامهاي احتياج است. تنظيم خاصي انجام بگيرد تا اين بهرهها از آن گرفته شود. فرض کنيد براي نان مردم، گندم لازم است. کشاورز ميکارد. تاجر گندم را ميخرد و انبار ميکند. اما گندم نان نميشود. انسانهايي هستند که ميتوانند نانوايي کنند. اما اينها از يکسو، بايد آموزش ببينند؛ و از سوي ديگر، بايد هماهنگ شوند و با هم ارتباط برقرار کنند. اگر همة اينها در نظر گرفته شد مسئلة مديريت مطرح ميشود. پس اگر در طبيعت يا منابع انساني امكاناتي داريم که براي اهداف بلندي ميتوان از آنها استفاده کرد شرطش اين است که ارتباط خاصي بين اينها برقرار شود و در قالب خاصي از آنها بهرهگيري شود. دانشي که به ما نشان ميدهد چگونه بين اينها ارتباط برقرار کنيم و از آنها بهرهگيري کنيم «مديريت» است.
بايستههاي مديريت
اما اينكه مديريت علم است يا فن يا چيزي مشترک بين اين دو، چند جنبه دارد، بحثهايي است که براي سرگرمي در مدرسه خوب است. خيليها هم در اينباره بحث کردهاند. در فلسفة علوم از اين مسائل بحث ميشود که- مثلاً- «حقوق» علم است يا فن؟ بعضي گفتهاند: داراي دو بخش است: يك بخش نظري دارد كه علم است، اما قاضي با خواندن کتاب قاضي نميشود. قاضي غير از علم، بايد يک جنبة عملي و فني هم داشته باشد. قضاوت مهارت هم ميخواهد؛ مثل رانندگي كه قوانيني دارد و راننده که بايد بداند، اما با خواندن آن قوانين، كسي راننده نميشود. غير از آن قوانين، بايد در عمل هم فنوني را اعمال کند؛ در اجرا هم مهارت ميخواهد. مدير هم اينجور نيست که به صرف دانستن قواعدي که در کتاب نوشته شده است، مدير بشود. اگر منظور از مديريت اين است که چه کنيم تا مدير صالحي براي کارهاي اجتماعي داشته باشيم اين صرف علم نيست. غير از علم رفتارهاي عملي هم ميخواهد. مهارتهايي بايد کسب کند. اصطلاحاً اگر در اينجا، «فن» را در مقابل «علم» بهکار ميبريم از اين نظر است كه فني است و جنبههاي فني دارد و بايد مهارتهايي کسب کند. البته اين بحثها براي ما خيلي نتيجه ندارد؛ آنچه مهم است اين است که بدانيم مديريتي که عملاً در بخشها و نهادهاي جامعه اعمال ميشود؛ در بخش اقتصاد، فرهنگ، آموزش و پرورش، تا بخشهاي سياسي و حکومتي، اين چيست و محتواي کلياش- صرفنظر از ويژگيهايي که در هر بخشي وجود دارد- چيست؟ البته مديريت در هر بخش با عوامل خاصي ارتباط پيدا ميکند که در بخش ديگر نيست.
صرفنظر از اينها، مديريت کلي چه عواملي را ايجاب ميکند؟ اينها را بررسي کرده و فرمولي تهيه کردهاند و گفتهاند: ما از اول بايد هدفي را در نظر بگيريم و براي تحقق آن هدف تصميمگيري کنيم. براي آن طرح بايد يک طرح کلي داشته باشيم. بعد عوامل و شرايط اجرايي را در نظر بگيريم و برآورد کنيم که چه اندازه نيرو داريم؛ چه نيروي طبيعي و چه نيروي انساني؟ حال براي اينکه از اين نيروها استفاده کنيم «برنامه» لازم است. برنامة اجرايي «زمانبندي» لازم دارد. براي اين منظور، بايد بين عناصري که در اجراي اين برنامه دخيلند هماهنگي وجود داشته باشد. براي اينکه اين کار بهصورت صحيح انجام گيرد نظارت و بازرسي ميخواهد و در نهايت، پس از همه، «ارزشيابي» لازم است. اگر در ارزشيابي، به نقاط مثبت و منفي رسيديم، چهبسا بايد تحولي ايجاد کنيم. سرانجام، در «مديريت تحول» چنانچه تعارضاتي پيش آمد، بحرانهايي رخ داد، بايد بدانيم چگونه آنها را رفع كنيم. اين هم اقتضائات خاص «مديريت بحران» و «مديريت تعارض» را ايجاب ميکند. آموزش و تربيت منابع انساني و استفاده از آنها به نحو صحيح با استفاده از روشهاي روانشناختي از مسائل فرعي مربوط به اين موضوع است.
مجموع اين مسائل را در دو بخش ميشود تقسيمبندي کرد: يکي اينکه ما آنچه را آموختني است ياد بگيريم و نسبت به آن شناخت پيدا کنيم و حتي روش استفاده از آنها را هم بدانيم. همة اينها را در «دانستنيها» دستهبندي ميکنيم. ولي اين دانستنيها کافي نيست. بسياري هستند كه خوب ميدانند هدف چيست، ميدانند چه روشي را بايد بهکار گرفت، برنامهريزي بلدند؛ همة آنچه را دانستني است خوب ميدانند، اما در عمل، خيانت ميکنند. اين نکتة ديگري است. پس ما دو عامل اصلي عام داريم که يکي مربوط به «دانستني»هاست. هرکس برود درسش را بخواند، ياد ميگيرد. ديگري مربوط به ارادة انسان است که بايد بخواهد از دانستنيها درست استفاده کند، و اين با کتاب درست نميشود، با خواندن درست نميشود. چيز ديگر ميخواهد. اسمش را بگذاريد «تربيت اخلاقي»، «تعهد» يا هرچه ميخواهيد. اما به هر حال، اين غير از دانستن مفاهيم است؛ دلسوزي، اخلاص، امانتداري، و وجدانکاري ميخواهد. اينها همه در اين قسمت دستهبندي ميشود.
پس در مديريت، دو نوع عامل کلي را بايد در نظر بگيريم: يکي اينكه چه چيزي را بدانيم و انسانها را چگونه بسازيم تا بتوانيم به هدفي که از دستگاه يا سازمان يا بنگاه اقتصادي داريم، برسيم. ديگر اينكه افراد كدام ويژگيهاي رواني و ارادي و انگيزشي را داشته باشند؟ اين يک تحليل است که تا وقتي برخي چيزها را ندانيم مديريت اعمال نميشود. پس از اينکه دانستيم، افراد بايد بخواهند تا بشود تصميم گرفت؛ بايد انگيزه داشته باشند.
تفاوت نگرش اسلام با نگرش غيراسلامي در هدفگذاريها
در کارهاي فردي هم همينطور است. من ظهر که ميخواهم نماز بخوانم، هم بايد بدانم نماز واجب است، هم بدانم نماز را چگونه بايد بخوانم. اينها دانستنيهاست؛ از کتاب ياد ميگيريم، در کلاس ياد ميگيريم، در مکتبخانه يادمان ميدهند. اما اينكه اول ظهر بايد انگيزهاي داشته باشم كه کارهاي ديگر را رها کنم و نماز بخوانم اين چيز ديگري است. اين را چگونه بايد کسب کرد؟ از همين جا روشن ميشود که ما اولاً، در همان قدمهاي اوليه کارمان در مديريت، براي هدفي که انتخاب ميکنيم، بايد بينش و آگاهي خاصي داشته باشيم؛ زيرا اين فطري انسان است که در پي هدفي است که بالاترين مصالحش را تأمين کند. آدم در زندگي دنبال چيزي ميگردد تا منفعت و لذت بيشتري را از زندگي به او بدهد؛ بيشترين مصلحتش را تأمين کند؛ بيشترين کمال را به او برساند. همة اينها را که جمع کنيد نام «سعادت» را روي آن ميگذارند. انسان ميخواهد به سعادت برسد. فطري انسان است. آدم نميتواند سعادتخواه نباشد. «فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ»(هود: 105). اما اينکه چه چيزي را هدف خود قرار دهد ـ تا به سعادت برسد، هم شناخت لازم دارد و هم انگيزهاي کليتر و نهانيتر. امروز در محافل علمي دنيا، تا آنجاکه ما سراغ داريم و کتابها و بحثها نشان ميدهد، سعادت، سعادت مادي دنيوي است. آنچه دنبالش ميگردند اين است که زندگيِ خوب و خوشي داشته باشند؛ از زندگيشان لذت ببرند لذت وقتي مراتب پيدا ميکند، وسايط پيدا ميکند اسمش ميشود: «منفعت» و «مصلحت»؛ ولي در نهايت، برميگردد به اينکه آدم خوش باشد. همه چيز در اين قالب ديده ميشود. البته جايي نمينويسند که ما فقط دنبال لذت و دنبال خوشي هستيم؛ اما از ته دلشان که سؤال کنيم شما دنبال چه ميگرديد، خوب كه کاوش کنيم به همين جا ميرسيم. وقتي مسائل بينالمللي و حقوق انسان را بررسي کنيم آخرش اين است که مردم خوش باشند، مزاحم همديگر نشوند. هر کسي هرجوري ميخواهد زندگي کند؛ راحت باشد. حقوق بشر و همة اينگونه فعاليتها يک هدف از پيش تعيينشده و نانوشته دارند که ابراز نميکنند. البته داعي بر اخفاي آن هم ندارند، غفلت و مسامحه ميکنند از اينکه آن را شفاف کنند. هدف اصلي زندگي در نظر آنها، رفاه و خوشي است؛ منتها اين وسايلي دارد، ابزارهايي دارد كه به رشتههاي علوم و فعاليتهاي اجتماعي مربوط ميشود؛ از کارهاي خانوادگي گرفته تا مسائل بينالمللي.
اينجا سؤال ميشود كه آيا اسلام هم اين را ميگويد؟ ما قدم اول هستيم؛ اهداف تعيينشده همان اهداف زيريني است که در اعماق قرار دارد. هدف اعلاي زندگي ما چيست که ميخواهيم آن را مديريت کنيم؟ در قدم اول، يک اختلاف اساسي اسلام و همة اديان الهي با هم دارند: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» (آلعمران: 19). اين آن چيزي است كه همة انبيا گفتند. اما «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ وَ أَبْقي إِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولي» (اعلي: 16ـ18)؛ همة انبيا همين را ميگويند. از اول گفتند: هدف شما خيلي فراتر از اين زندگي مادي است. شما اصلاً خيلي فراتر از اين جسم کوچكي هستيد که ميبينيد. شما روح الهي داريد؛ روحي که تا ابد باقي ميماند. شما يک موجود محدود پنجاه ساله صد ساله نيستيد. روح خدايي در شما وجود دارد. زندگي شما به قرب الي الله و جوار خدا ميانجامد. حضرت آسيه همسر فرعون گفت: «رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ» (تحريم: 11)؛ پروردگارا، خانهاي پهلوي خودت در بهشت برايم بساز. چه همت بلندي! پس اسلام در اينجا حرف دارد. آيا اسلام در مقابل ديگران، راه ديگري را مطرح ميكند؟ خير، اين رنگي است که به همة آنها ميزند. اينکه ميگويد: تو هدفي بالاتر از اينها داري، معنايش اين نيست که دنبال زندگي خانوادگي نباش، رفاه زندگي را نخواه، زن و بچه نداشته باش، يا خوشرفتاري نکن يا مديريت سازماني نداشته باش. همة اينها هست، منتها همة اينها در طيفي از اهداف است که در نهايت بايد به «ابتغاء وجه الله»(بقره: 272) برسد. هدف اعلا را بايد در نظر داشت. همه چيز در ساية اين معنا پيدا ميکند، بدون اينکه ظاهرش هم هيچ تغييري بکند. کارگر مسلمان کار ميکند، کارگر مادهگرا و منكر هم کار ميکند. چهبسا کارشان هم مساوي باشد يا حتي مادهگراها بهتر باشند. نتيجة اقتصاديشان هم مساوي است. اما اسلامي بودن اين يكي با او فرق دارد. اين کارش را ميکند عبادت است؛ هر قدمي که برميدارد، هر نفسي که ميکشد ثواب دارد. اما او نه، اگر ضرر نداشته باشد و جهنمياش نکند سودي برايش ندارد. فقط نتيجة دنيوي دارد و تمام ميشود. پس در اول كار، بينش جهاني ما، هستيشناسي ما و انسانشناسي ما دخالت دارد. اين يکي از نکتههاي مهم است که تمام علوم انساني مبتني بر يک سلسله اصول موضوعة نوشته يا نانوشته است؛ اصول هستيشناسانه و انسانشناسانه دارند. بسته به اينكه در هر علمي كه وارد ميشويم عالم را چگونه ميبينيم و انسان را چگونه ميبينيم، علوم انساني شکل پيدا ميکند. اين بخشي از چيزهايي است که انسان را با هدف اصلياش ارتباط ميدهد.
تفاوت نگرش اسلام در طراحي و برنامهريزي اهداف
بعد نوبت ميرسد به «طراحي» و. «برنامهريزي». در طراحي و برنامهريزي فعاليتهاي اجتماعي چه روشي را بايد انتخاب کرد؟ چون بينش مسلمان با ديگران فرق ميکند اين هدفگذاري ميتواند در رفتار و برنامهها هم اثر بگذارد؛ همان چيزي که گاهي موجب ميشود آدم رفتاري بکند كه جهنمي شود و در مقابل، رفتاري كند که موجب رسيدن او به بهشت شود. در اين هم اسلام نظر دارد؛ يعني همان حلال و حرام كه در فقه مطرح ميشود كه چه کاري حلال است و چه کاري حرام. برنامه را ميشود بهگونهاي تنظيم کرد که مطابق معارف اسلامي باشد و ميشود مخالف آن باشد. با مسائل فقهي اين ارتباط پيدا ميکند. در آنچه مربوط به رفتار است- چون «فقه» در معناي عام، موضوعش رفتار مکلفان است- در هر رفتاري، چه فردي باشد و چه اجتماعي، اسلام در آنجا حکم دارد كه حلال است يا حرام؟ واجب است يا مستحب؟ در ساير چيزهايي هم که مربوط به شناخت است، بايد ببينيم کجايش با معارف اسلامي ارتباط پيدا ميکند؟ بعد ببينيم با اسلام موافق است يا نه؟ ما ميخواهيم از کارمندي که استخدام ميکنيم، از همکاري که در يک نهاد از او استفاده ميکنيم؛ از ارادهاش، از فکرش، از انگيزهاش استفاده ميكنيم، بايد در کارش انضباط داشته باشد، امانتدار باشد، دلسوز باشد. اينها با خواندن درست نميشود. اول تا آخر كتاب جواهر را هم حفظ کني هيچ تأثيري ندارد. اين از يک جاي ديگر بايد بيايد. حافظ کل قرآن هم باشي ممکن است هيچ تأثيري نکند. اين حفظ الفاظ است. آن انگيزه و اراده به مبدأ ديگري برميگردد؛ به اينکه خود آدم بايد با اختيار، آن را انتخاب کند و تصميم بگيرد. اين کار تربيت ميخواهد. اين مهارتي است به دنبال مهارتي. کيفيتي نفساني است كه در انسان پيدا ميشود، تصميم ميگيرد با تمرين ملکهاش شود. اصلاً ما وقتي ميخواهيم نيروي انساني براي يک فعاليت اقتصادي، سياسي، علمي، فرهنگي يا هنري استخدام کنيم، بايد دنبال کسي بگرديم که انضباط داشته باشد، نه اينکه تا وقتي جلوي چشم ماست کار بکند؛ ما كه رويمان را برگردانيم دست از کار بکشد. اين كه نشد مديريت! اين کار با خواندن فلان کتاب كه بعد آن را امتحان بدهد و نمره بگيرد درست نميشود. اين ساخت روحي و تربيت اخلاقي ميخواهد. اين تربيت چگونه است؟ چه عواملي در آن وجود دارد؟ اين خودش فلسفهاي دارد و بحثهايي دارد كه سرجاي خودش. البته با مسائل نظري هم ارتباط دارد. خيلي شناختها در آن اثر ميگذارد، زمينه را فراهم ميکند، رشد ميدهد و تقويت ميکند. اما به هرحال، دو مقوله است. آن دانستنيها جاي اينگونه عمل كردن را نميگيرد. غير از آن دانستن، چيز ديگري هم بايد باشد.
نقش تربيت اسلامي در مديريت
اينجاست که بحث مديريت و نحوة عمل با اخلاق اسلامي ارتباط پيدا ميکند. حالا اخلاق اسلامي چيست؟ با اخلاق عام عقلايي چه ارتباطي دارد؟ اين دو كجا با يكديگر همسو هستند؟ کجا با هم اختلاف دارند؟ اين بحث ديگري است كه جايش اينجا نيست. ولي ميخواهيم بگوييم بخشي از مسائلي که مربوط به مديريت است؛ اينکه مدير ميخواهد کارمندش منضبط باشد، امين باشد، خود مديري ميخواهد كه هم بداند، هم امانتدار و حافظ باشد. نيروها را هدر ندهد و با دشمن معامله نکند. «قال اجْعَلْنِي عَلي خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ»(يوسف: 55). اين فقط با دانستنيها درست نميشود. ممکن است كسي خيلي خوب بداند، اما گاهي «چو دزدي که با چراغ آيد گزيدهتر برد کالا». اينجا نهتنها دانستنيها کاري انجام نميدهند، بلكه ضرر هم ميرسانند و هرچه معلومات بيشتر باشد راه سوءاستفاده و خيانت را بهتر بلدند. اينجا چيز ديگري ميخواهد؛ چيزي که «تربيت اسلامي» و «اخلاق اسلامي» ميتواند آن را تأمين کند.
حال «اخلاق اسلامي» با «اخلاق ديني» يا «اخلاق عقلي» چه فرقي دارد؟ کجا با يكديگر همسو هستند؟ کجا با هم ارتباط دارند؟ اينها مسائلي است که با چند کلمه حل نميشود. ولي به هرحال و اجمالاً اين را ميفهميم كه در مديريت، به تربيت اسلامي و اخلاق اسلامي احتياج داريم که صرفاً با آموختن مفاهيم و الفاظ درست نميشود و ازاينرو، در توسعة فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي و مديريتمان، حتماً بايد اول عنصر «آموزش» و «تربيت» را لحاظ کنيم، وگرنه وقتي ميخواهيم توسعه دهيم و نيروي جديدي استخدام كنيم با خلأ مواجه ميشويم. بنابراين، بايد پيشاپيش، قبل از اينکه شروع به توسعه کنيم نيروسازي كنيم. جامعه بايد طوري باشد که بتواند اين نيرو را تأمين کند. اگر در جامعه تربيت نشد خود ما بايد آن را بسازيم. اينجاست که مديريت صحيح ايجاب ميکند كه ما براي ادامة کار و توسعة کار، هميشه بحث آموزش و پژوهش و پرورش را با هم دنبال كنيم. تنها پژوهش کافي نيست. پژوهش هم آخرش به دانستنيها برميگردد. پژوهش دانستنيهاي ما را زياد ميکند. آموزش دانستنيهاي ما را منتقل ميکند، اما مگر دانستنيها کافي است؟ ما در کنار اين، بايد پرورش هم داشته باشيم. تربيت هم ميخواهيم. بايد کساني را بپرورانيم كه ملکات اخلاقي در آنها ايجاد شود؛ اين مهارتها را کسب کنند، وگرنه تا حشر کار ما لنگ است. هر قدر هم قانون بنويسيد راه براي دزدي بيشتر فراهم ميشود. گرانفروشي ميشود. چهکار کنيم؟ تعزيرات حکومتي درست ميكنيم. تعزيرات حکومتي را چگونه درست کنيم؟ بازرس ميگذاريم. بازرس کيست؟ كسي كه- مثلاً- ميرود از دکاندار رشوه ميگيرد. پس با اين وصف، راهي براي دزدي جديد باز ميشود و هر کاري بکنيم به نتيجه نميرسيم، مگر اينکه کارمندي که استخدام ميکنيم باايمان باشد. اين را نميشود با کتاب خواندن و امتحان و نمره درست کرد. اين به عنصر ديگري نياز دارد كه آن را دين ميتواند فراهم کند. آيا غير از دين هم ميتواند اين نياز را تأمين كند؟ آيا اخلاق منهاي دين وجود دارد يا خير؟
ارتباط مديريت با ساير علوم
ما معتقديم اخلاق صحيح بدون دين ممكن نيست. وجود مسائل اخلاقي در سازمان براي اين است که کارمند کارش را درست انجام دهد. اما خود کارمندها با هم چه ارتباطي بايد داشته باشند؟ مؤسسه وقتي ميتواند کارش را درست انجام دهد که بين افرادش هماهنگي صحيح و روابط عادلانه و انساني برقرار باشد. دو کارمند همكار، كه با يكديگر قهرند، کارشان پيش نميرود. هر قدر روابطِ عاطفي و صميمي و معقول بينشان بيشتر باشد کار بهتر انجام ميگيرد. اين چگونه حاصل ميشود؟ ما به تربيت ديني احتياج داريم. البته در همة اينها، ما به دانستنيهاي تجربي احتياج داريم که آنها ذاتاً رنگ ديني ندارند. اما ابزارهايي هستند كه ميتوانند در دين نقش تربيتي داشته باشند. مسائل روانشناسي ذاتاً رنگ ديني ندارند، اما ابزارهاي خوبي هستند براي اينکه ديندار باشيم و بخواهيم روابطمان را با فرزندمان، با همسرمان، با همسايهمان اصلاح کنيم. براساس اصول روانشناختي، بايد آدم را بشناسيم تا بدانيم با او چگونه ميشود رفتار کرد؛ چگونه ميشود بر او اثر گذاشت. اين ممکن است در دين بيان شده باشد، ولي دين اساساً براي اين کار نيامده است. ما از علم استفاده ميکنيم، از تجارب خود استفاده ميکنيم؛ اما آن تجارب ابزاري است براي اعمال روشهاي دينيمان. پس ما از اين علوم؛ علومي که هر بخشي از آن مربوط به هدفمان است، بايد استفاده کنيم. طبعاً در مديريت اقتصاد، بايد از اقتصاد استفاده کنيم. در مديريت فرهنگي، بايد از مسائل فرهنگي استفاده کنيم، ولو اصلاً و ذاتاً ديني نباشند، علمي محض باشند. ولي چون سروکار ما با اينهاست بهعنوان ابزار، بايد از آنها بهرهمند شويم. ولي مديريت اينجور نيست که محصور در قالب خاصي و ارتباطش با يک علم باشد. مديريت با بيشتر علوم انساني ارتباط دارد. ارتباطات با مسائل ديني روشن است؛ از اين نظر كه در عقايد، در افکار، در تربيت و در روشهاي عملي، با فقه، با اخلاق و با عقايد اسلامي و ساير علوم ارتباط دارد؛ و ديگر از لحاظ ابزارهايي است که ميتواند از آنها استفاده کند. به همين دليل است که نميتوانيم بگوييم: مديريت علمي است در کنار علوم ديگر و مستقل از آنهاست. اينگونه نيست. عملاً نميشود اين را بهعنوان يک علم از ميان ديگر علوم در نظر گرفت. بيشترين ارتباطش با روانشناسي است و با بسياري از مسائل جامعهشناسي يا روانشناسي اجتماعي و در هر رشتهاي هم با علوم خاص مربوط به خودش ارتباط دارد. وقتي گفتيم «مديريت اسلامي»، هم با عقايد اسلامي سروکار دارد ـ از لحاظ بينش هستيشناسانة اسلامي و عقايد اسلامي ـ هم با فقه اسلامي، هم با اخلاق اسلامي، هم با تربيت اسلامي. با همة اينها ارتباط دارد. از همين، سر نخي بهدست ميآيد که چگونه بين اسلام با مديريت و بين مديريت با علوم ديگر ارتباط برقرار کنيم.
نمودهاي مديريتي جامعة ما
اگر به واقعيتهاي جامعهمان نگاهي بکنيم واقعاً آنچه در جامعة ما ميگذرد، در مديريت شهري ـ مثل ادارة بهداشت، شهرداري و غير آنها ـ در آنچه همة مردم کموبيش با آن سروکار دارند، چقدر مديريت اسلامي است؟ متأسفانه بايد بگوييم خيلي كم، و لنگي کار جامعة ما عمدتاً مربوط به همين جاهاست که جامعة ما اسمش «جامعة اسلامي» است، «نظام اسلامي» است، اما مديريت اسلامي در آن ضعيف است. انگيزههاي دين در آن ضعيف است. غالباً به فكر پول درآوردن هستند، به فکر پست و مقامند، به فکر سوءاستفاده از وقت هستند؛ دير ميآيند زود، ميروند. در ضمن كار هم مشغول کارهاي شخصي هستند؛ مطالعه ميکنند، تلفن ميزنند، با اين و آن حرف ميزنند. از ديد اسلامي، اينها دزدي است! دزد حتماً آن نيست که شب از ديوار مردم بالا برود. اينها از حقوق هفتاد ميليون نفر سوءاستفاده ميکنند. اگر با اين بينش نگاه کنند مواظب لحظه لحظههاي خود هستند و وقتشان را صرف کار ديگري نميکنند. در مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني عزيزاني داريم كه ـ بحمدلله ـ براي چايي خوردنشان هم احتياط ميکنند که ما وقتي را که صرف چاي ميکنيم آيا ميتوانيم جزو وقت موظفيمان حساب کنيم يا نه؟ وقتي ميخواهند وضو بگيرند، احتياطاً جبران ميكنند. دين آدم را اينجور تربيت ميکند. اين فرق ميكند با اينكه کسي که ميآيد ساعت ميزند و مينشيند با دوستش گپ ميزند، فيلم تماشا ميکند، تلويزيون ميبيند، راديو گوش ميدهد، روزنامه ميخواند. وقتي هم كسي مراجعه ميكند و كار دارد، ميگويد: برو فردا بيا، وقت نداريم!
مشکل ما در اين است که مديريت اسلاميمان ضعيف است. هر قدر در اين زمينه کار کنيم جا دارد، هم در بخش نظري بايد فکر کنيم، تبيين کنيم، اثبات کنيم، و هم در بخش عملي. از حيث عقلي و نقلي هر جا متناسب با نوع خودش بايد كار شود. بالاتر اينكه آنچه کمتر به آن توجه ميشود مسئلة «تربيت مدير» است. آنکه واقعاً ميتواند کارمندان خودش را- ولو ضعف هم داشته باشند- در طول کار، با رفتار خودش تربيت کند؛ با تشويقهاي خودش، با تنبيههايي که ميکند، با روشهاي گوناگوني که در روانشناسي آمده و مورد تأييد اسلام هم هست، مدير تربيتشدة اسلامي است. او ميتواند نيروي کارآمد بسازد و از نيروهاي موجود هم حداکثر استفاده را بکند؛ براي آينده هم نيرو بسازد.
اميدواريم خداي متعال به همة ما توفيق دهد که از اين فرصت بسيار استثنايي، که در تاريخ زندگيمان پيش آمده است، يعني برقراري نظام اسلامي و فرصتي که بتوانيم دور هم بنشينيم و اين حرفها را صادقانه با هم بزنيم، به خوبي استفاده كنيم. اين به برکت خونهاي شهداست که امروز از دين صحبت ميکنيم و از خدا و از مسائل کشور صحبت ميكنيم و اينكه چه راهي براي اصلاح بايد انديشيد. متأسفانه ما در كشورمان، از صدر تا ذيل، با کمبود مديريت اسلامي مواجه هستيم و هرقدر بيشتر در اين راه تلاش کنيم لطف خدا بيشتر خواهد شد؛ که «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُم»(نساء: 7) والسلام عليکم و رحمة الله.