ارتباطات درونفردی از منظر اسلام
Article data in English (انگلیسی)
ارتباطات درونفردي از منظر اسلام
علي مساعد* / محسن منطقي**
چكيده
ارتباط هر فرد با خودش ارتباط «درون فردي» نام دارد. تبيين مفهوم «خود»، حقيقت انسان و ضرورت شناخت خود ميتواند به فهم دقيقتر مفهوم «ارتباط درون فردي» كمك كند. ارتباط با خود، كاركردهاي فراواني، از قبيل افزايش اعتماد به نفس، خودكنترلي، وجدان كاري و خودشناسي كاركنان در سازمان را به همراه دارد. خودشناسي كاركنان، كه يكي از عوامل افزايش بهرهوري است، از طريق ارتباط با خود و مراحل آن - يعني مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه نفس - به شكوفايي ميرسد. رابطة بين خودشناسي و ارتباط مؤثر با خود يك رابطة دوري فزاينده است؛ بدين معنا كه موفقيت و شكست در هر يك، مستلزم موفقيت و شكست در ديگري است. از منظر اسلام، مهمتر از اصل اين نوع ارتباط، جهتگيري آن است. براي اينكه انسان بتواند ارتباط مؤثري با خود برقرار كند، لازم است خود را به خوبي بشناسد تا جهتگيري اين ارتباط به سوي نيل به كمال و سعادت او باشد. با توجه به تصويري كه قرآن كريم از انسان ترسيم ميكند، سمت و سوي ارتباطات درون فردي از منظر اسلام، بايد به سويي باشد كه انسان را تافتة جدا بافتهاي از خالق خود نبيند و بتواند او را هر چه بيشتر به خالق و مبدأش نزديك كند.
كليدواژهها: ارتباط، خود، انسان، قرآن كريم.
مقدمه
غالباً وقتي با خود خلوت ميكنيم وارد فرايند «ارتباط با خود» شدهايم، و بعضا چنان غرق در اين ارتباط ميشويم كه بياختيار، دست و پاي خود را به حركت در ميآوريم يا اشكال گوناگوني از خود بروز ميدهيم، به گونهاي كه تعجب ناظر بيروني را بر ميانگيزد.
در بين اقسام سهگانه ارتباطات (درونفردي، ميانفردي و جمعي)، كمترين توجه به «ارتباط با خود» يا «ارتباط درون فردي» معطوف ميشود. اين در حالي است كه هر كس ابتدا با خود ارتباط برقرار ميكند و در مرحلة بعد، وارد ارتباط با ديگران ميشود. اصلاً برخي عقيده دارند اساس ارتباطات ميانفردي و ارتباطات جمعي را «ارتباطات درونفردي» تشكيل ميدهد.
ارتباط درونفردي يا ارتباط با خود
گرچه تعريف دقيق و مورد اتفاقي از «ارتباط درونفردي» ارائه نشده است، اما ميتوان آن را ارتباط هر كس فرد با خودش دانست، بهگونهاي كه اعمال آگاهانه از قبيل تفكر، برنامهريزي، به يادآوري، محاسبه، تخيل، و نيز اعمال ناآگاهانه مانند خواب ديدن را نيز شامل ميشود.
«ارتباط درونفردي»، نوعي داد و ستد ارتباطي است كه در درون شخص روي ميدهد و ميتوان آن را «حرف زدن با خود» ناميد. اينگونه ارتباط، كه متضمّن نوعي جريان تفهيم و تفاهم در درون فرد است و خود فرد را مورد توجه و محور اصلي بحث و گفتوگو قرار ميدهد، مبناي ساير ارتباطات به شمار ميرود. البته بايد در نظر داشت كه ارتباط انسانها با خود، منحصر به حالت انزوا و تنهايي انسان نيست و در بسياري از موارد، افراد در عين حالي كه در ميان انبوهي از انسانها قرار گرفتهاند، مستغرق در ارتباط با خود ميشوند.
براي تبيين هر چه بهتر ارتباط با خود از ديدگاه اسلام، لازم است برخي مفاهيم مرتبط با اين عنوان توضيح داده شود:
الف. خود
«خود» يا «من»، كه در عربي از آن به «نفس» تعبير ميشود، عبارت است از: حقيقت و واقعيت انسان كه در طول حياتش ثابت ميماند و با تغيير و يا حتي از دست دادن اعضا و جوارح انساني خللي به آن وارد نميشود. براي مثال، انسان قبل و بعد از قطع يكي از اعضاي بدنش، بي آنكه مسامحهاي در تعبير داشته باشد، به خودش «من» ميگويد و با از دست دادن عضوي از بدنش، خود را ناقص نميانگارد.
انواع خود
برخي از دانشمندان معتقدند انسان داري سه نوع خود است:
1. خود واقعي: ديدگاه صادقانه و واقعبينانه هر كس دربارة افكار، احساسات، علايق، استعدادها و نيازهاي خود است.
2. خود حقيقي: شخصيت انساني است كه ميخواهيم او باشيم و در واقع، آن شخصيت را به عنوان الگوي خود ميپذيريم.
3. خود عمومي: خودي است كه تلاش ميكنيم خود را در قالب آن به ديگران نشان دهيم. در واقع، خود عمومي نظر ديگران دربارة شخصيت و ويژگيهاي رفتاري ماست.
در اين مقاله، مراد از «ارتباط با خود»، ارتباط با «خود واقعي» انسان است كه به اختصار، از اين «خود واقعي» به «خود» تعبير ميكنيم.
مفهوم از خود/خودشناسي
«مفهوم از خود» عبارت است از: آگاهي شخص از ماهيت، حقيقت و كلّيت خود. در «مفهوم از خود»، تمام ادراكاتِ جسماني، اجتماعي و رواني فرد در مورد خودش دخيل است. اين ادراكاتِ خود، نتيجة گذشته، حال و تجارب پيشبيني شدة آينده و ارتباط با محيط پيراموني اوست. »
«مفهوم از خود» يا «خودپنداشت» در آگاهي يافتن از خود بسيار مؤثر است. زماني كه فرد در سازمان به خود ميپردازد و بر خويشتنِ خويش واقف ميشود، عامل كنترل، عاملي دروني شده و عوامل بيروني ديگر توان كنترل نخواهند داشت. فرد خودآگاه با راحتي بيشتري به تشريح خود و خواستههاي خود ميپردازد. در اين حالت است كه تمام رفتارهاي او واقعاً رفتارِ اوست؛ چراكه رفتار يك فرد معمولا مبتني بر واكنشها يا كنشهاي گوناگون نسبت به پديدههاي پيرامون اوست. ممكن است فردي در سازمان كاري فعّالانه داشته باشد، اما اين كار صرفاً بر اساس خويشاوندي با مدير باشد، يا زماني تحت كنترل خاصي قرار گرفته، و يا اينكه اقدامات منفي فرد در سازمان صرفاً بر اساس كنشهاي متقابل سازمان باشد كه از «خود» نشئت گرفته است.
اجزاي مفهوم از خود
مفهوم از خود داراي دو جزء اساسي است:
1. تصوير به خود: تصويري است كه هركس از خود دارد و خود را آنگونه تلقّي ميكند؛ مثلاً، اگر كسي خود را داراي روابط عمومي بالا يا خجالتي ميداند در واقع، تصويري كه او از خود دارد چنين است، اگرچه ممكن است واقعيت غير از آن باشد.
2. حرمت به خود: احساسي است كه هر كس از خود دارد. ميزان رضايت هركس از خود و وضعيت حاضرش، بستگي تام به موفقيتها و شكستهاي او در زندگياش دارد. از اين رو، «حرمت به خود» مفهومي است كه مستقيماً با گذشته فرد در ارتباط است، و بسته به اينكه گذشتهاش را چگونه سپري كرده باشد شكل ميگيرد.
توجه زياد به «حرمت به خود» در بيشتر موارد، با «خودآگاهي» همراه است. انسان خودآگاه گاهي به دليل اطلاع از تواناييها و ناتوانيهايش دچار خجالت ميشود و – مثلاً - از سخنراني پرهيز ميكند.
3. اصلاح «مفهوم از خود»: گرچه دگرگون كردن «مفهوم از خود» كاري دشوار است، اما به اعتقاد برخي از دانشمندان علوم رفتاري، امري شدني است. به نظر ميرسد اصلاح «مفهوم از خود» با برداشتن دو گام اساسي ميسّر خواهد شد:
گام اول: فرد خود را به خوبي بشناسد. انسان نه تنها بايد بداند چه نقاط قوّتي دارد، عواطف و احساساتش چيست، به چه چيزهايي علاقه دارد و ...، بلكه بايد نقاط ضعف خود را نيز به خوبي بداند؛ زيرا فقدان هر يك از اين دو موجب بروز مشكلات خاص، در تغيير «مفهوم از خود» ميشود.
گام دوم: فرد نسبت به خود و ديگران نگرش مثبت داشته باشد. هريس در كتاب معروف خود من خوبم تو خوبي، چهار وضعيت را، كه از طريق آنها افراد ميتوانند خود را دريابند، ترسيم ميكند:
1. من خوب نيستم، تو خوب نيستي؛
2. من خوبم، تو خوب نيستي؛
3. من خوب نيستم، تو خوبي؛
4. وضعيت من خوبم، تو خوبي..
از بين وضعيتهاي چهارگانه، وضعيت چهارم بيشترين تأثير را در اصلاح «مفهوم از خود» دارد؛ يعني بايد تلاش كنيم به جايي برسيم كه هم خود را خوب و توانمند و ارزشمند بدانيم و هم طرف مقابل خود را از توانمندي و ارزش كافي برخوردار بدانيم. بدين طريق است كه دچار منفيبافي دربارة خود يا ديگري يا هر دو نميشويم و ميتوانيم نگرش خود را نسبت به خود در جهت مثبت تغيير دهيم.
كاركردهاي سازماني ارتباطات درونفردي
ارتباطات درونفردي ميتواند كاركردهاي فراواني در سازمان داشته باشد كه به برخي از مهمترين آنها اشاره ميشود:
الف. خودكاوي
«خودكاوي» نوعي دروننگري است. انسان براي بهرهبرداري هر چه بيشتر از خود، لازم است تواناييها و محدوديتهاي خود را به خوبي بشناسد تا بتواند در فرصتهاي مناسب، اقدامات مناسب انجام دهد. شناخت اين محدوديتها و تواناييها مستلزم تأمّل عميق در «خود» است. روشن است كه يكي از راههاي شناسايي تواناييها و محدوديتهاي دروني هر كس ارتباطگيري با خود است، و اينكه در هر روز مقداري از وقت خود را براي خلوت كردن با خود و حديث نفس اختصاص دهد تا بتواند هر چه بيشتر به زواياي مخفي شخصيتي خود پيببرد.
ب. اعتماد به نفس
اين حقيقت انكارناپذير است كه اگر انسان بتواند تحت كنترل خود باشد و يا بهعبارت ديگر، با اعتماد به نفس بالا تصميمهاي زندگياش را خود بگيرد، كمتر تحت تأثير عوامل محيطي و بيرون از خود قرار گرفته، از آنها متأثر ميشود.
اعتماد به نفس همواره از درون فرد سرچشمه ميگيرد، نه از بيرون او. اعتماد به نفس باور به تواناييهاي دروني است كه فرد را قادر ميسازد آنچه را كه ميخواهد انجام دهد. يكي از مهمترين راههاي پيبردن به تواناييها و استعدادهاي بالقوّه نهفته در انسان و باور آنها، «برقراري ارتباط با خود» است.
كساني كه اعتماد به نفس دارند و ميدانند چه ميخواهند خود را دوست دارند، خود را ميشناسند و مطابق رشد جسمي خود، به كنجكاوي دربارة شخصيت خود ميپردازند، مثبتانديش هستند، در مقابل مشكلات محكم و استوار عمل ميكنند و در وضعيتهاي گوناگون، وضعيتي عمل ميكنند.
پيشواي متقيان جهان، حضرت علي كه به معناي واقعي كلمه، خود را شناخته است، با اعتماد به نفس بالا ميفرمايند: «به خدا سوگند، اگر عربها دست به دست يكديگر دهند و به نبرد با من بيايند، هرگز به آنها پشت نميكنم و از ايشان فرار نميكنم.»
از سوي ديگر، «فقدان اعتماد به نفس موجب ميشود دربارة خود نظري منفي داشته باشيم و احساس نارضايتي و بيقراري كنيم. در چنين وضعي، احتمال زيادي وجود دارد كه تصويري منفي از ديگران در ذهنمان نقش بندد يا ديگران برداشتي منفي از ما داشته باشند كه به هر حال، موجب ميشود افكار و احساسات منفي نسبت به خود و ديگران در ما افزايش يابد. ويژگي افراد منفي آن است كه ارزشهاي مثبت خود را ناديده ميگيرند.»
ج. خودحرمتي يا عزّت نفس
يكي از مهم ترين كاربردهاي سازماني ارتباطات درونفردي عزّت نفس است. شناخت خود و مراقبت از نفس موجب عزّت و كرامت آن ميگردد. «خودحرمتي» يعني: براي خود ارزش قايل شدن و خود را موجودي پست و حقير نديدن. در عزّت نفس، انسان خود را با ديگري مقايسه نميكند، آنگونه كه در «عجب» چنين ميكند. انساني كه عجب دارد خود را در مقايسه با ديگران بزرگ ميبيند، اما انساني كه عزّت نفس دارد خود را بدون توجه به ديگران بزرگ ميبيند.
«به تعبير برخي از روانشناسان، اولين محرّك براي خطا و گناه، نداشتن عزّت نفس است. وقتي كسي براي خودش ارزش قايل نيست، تن به هر پستي و خفّتي ميدهد. زشتي و خطا، انسان را سخيف و ذليل ميكند و با عزّت نفس همخواني ندارد. خودِ ارزشمند، هميشه در محافظت خويش ميكوشد و آن را آلوده نميكند.»
حضرت علي در كلمات گوهربار خود ميفرمايند:
«هر كه داراي عزّت نفس باشد و خود را عزيز بداند هرگز خود را با معصيت ذليل و
خوار نميكند.»
«هر كس عزّت نفس داشته باشد خود را از هر گونه پستي زندگي دنيا پاك خواهد كرد.»
عزّت نفس همان چيزي است كه موجب شد سيدالشهداء در كربلا تن به بيعت با يزيد ندهد و نداي «هَيْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» سر دهد. شهيد مطهّري ميفرمايد: «حماسههاي امام حسين همه در اطراف كرامت و عزّت و شرافت و نفاست نفس دور ميزند.»
د. خودكنترلي يا تقواي سازماني
همة ما همواره با خود حرف ميزنيم. رفتار، احساسات، عزّت نفس و حتي ميزان اضطراب ما متأثر از نجواي دروني ماست. تكلّم با خود، ديدگاههاي دروني ما را شكل ميدهد، و ديدگاههاي دروني رفتار ما را شكل ميدهد.
زماني كه ما به خودمان توجه ميكنيم و برخويشتن خويش آگاه ميشويم، عامل كنترل، عاملي دروني ميشود و ديگر عوامل بيروني توان كنترل ما را نخواهند داشت. در ادبيات عرفاني ما نيز چنين مسئلهاي بسيار آمده است. سالك طريقت پس از وقوف بر خود، از سلطة تمام نيروهاي بيروني به درآمده و آنچه او را حفظ و كنترل ميكند همان عامل دروني است. آگاهي از خود بررفتار ارتباطي ما نيز تأثير ميگذارد. افرادي كه خود را ميشناسند و به خودآگاهي رسيدهاند با راحتي بيشتري ميتوانند به تشريح خود و خواستههاي خود بپردازند.
بنابر اين، يكي از كاركردهاي سازماني ارتباطات درونفردي خودكنترلي است. در تعريف «خودكنترلي» گفتهاند:
«خودكنترلي» يك نوع مراقبت دروني است كه بر اساس آن، وظايف محوله انجام
و رفتارهاي ناهنجار و غيرقانوني ترك ميشود، بي آنكه نظارت يا كنترل خارجي در
بين باشد؛ بدين معنا كه فرد بدون توجه به كنترل خارجي، تلاش خود را مصروف
انجام كاري نمايد كه بر عهدة او گذاشته شده و مرتكب موارد نادرستي از قبيل كمكاري، سهلانگاري و... نگردد.
شهيد مطهري ميفرمايد:
«كلمة «تقوا» ...، از ماده «وَقْي» است كه به معناي نگهداري است، و در واقع، خود كلمة «تقوا» مفهوم خودنگهداري و خود حفظ كردن دارد. تقواي الهي يعني: انسان خود را از آنچه كه خدا نهي كرده است نگهداري كند تا از عواقب آن مصون بماند.
ه . وجدان كاري
يكي ديگر از آثار ارتباطات درونفردي موفق افزايش «وجدان كاري» در كاركنان است. وجدان كاري بازگوكنندة انگيزهاي دروني است كه هر كس با توجه به آن و با شناخت كامل نسبت به وظايف خويش درصدد انجام بهينة كار خود برميآيد. بنابراين، ملكهاي كه بر طبق آن كاري بدون احتياج به محرّكهاي خارجي با دقت و كامل انجام گيرد «وجدان كاري» خوانده ميشو؛ يعني وضعيتي كه ناشي از حالت رواني ثابت در فرد نهفته است. بهعبارت ديگر، در وجدان كاري شخص با الهام گرفتن از يك ملكة نفساني، به انجام درست و شايستة كار ميپردازد.
قرآن كريم دربارة انسان چنين ميفرمايد: وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها
(شمس: 7-8)؛ با توجه به آيات شريفة سورة «شمس»، خداوند سبحان هر انساني را پس
از اينكه آفريد، فجور و تقوايش را به او الهام كرد. علّامه طباطبايي در ذيل آيات
مزبور ميفرمايد: خداوند سبحان صفات عمل انسان را به انسان شناسانده و به او فهمانده عملي كه انجام ميدهد تقواست و يا فجور است. براي مثال، به او الهام كرده؛ يعني در دل او انداخته است كه نكاح عملي حلال و مصداق تقوا و حفظ حريم الهي، و زنا عملي نامشروع و فجور است.
انسان صرفنظر از ديني كه برميگزيند و به حكم وجدان نهفته شده در او، قادر است راه خوب از بد را تشخيص دهد و خوبي و يا بدي اعمال و رفتار خود را بشناسد. افرادي كه رابطهاي قوي با خود برقرار ميكنند، از وجداني آگاهتر و سالمتر برخوردارند، و از اين طريق توانايي، بيشتري در تشخيص حسن و قبح اعمال دارند.
و. خودشناسي
بسياري از انسانها سالهاي متمادي عمر خود را سپري ميكنند و از شناخت درست خود عاجزند. چه بسا عيوبي كه ديگران در او سراغ دارند، اما خود او منكر آنها است و خود را مبّرا ميداند. علت را ميتوان در حب نفسي جستوجو كرد كه گريبان همة انسانها را گرفته است. يكي از بهترين راههاي خلاصي از عواقب وخيم حبّ نفس پيروي از دستورات شرع مقدّس اسلام است. انسان نميتواند بدون رياضات شرعي به صورت واقعي و درست، نقاط قوّت و ضعف خود را درك كند. به همين دليل است كه در روايات، از جهاد با نفس به عنوان برترين جهاد و «جهاد اكبر» ياد شده است.
علّامه مجلسي در بحار الانوار از رسول اكرم نقل ميكند كه آن حضرت عدهاي را به جنگ فرستادند. در مراجعت سپاه از جنگ فرمودند: آفرين بر قومي كه جهاد كوچك را به خوبي پشت سر گذاشتند و در مقابل خود، جهادي بزرگتر دارند. از حضرت سؤال شد: جهاد بزرگتر چيست؟ حضرت فرمودند: مبارزه با نفس. سپس فرمودند: برترين مبازرهها مبارزهاي است كه انسان با خواهشهاي نفساني خود ميكند (و خود را با رياضات شرعي تكامل ميبخشد.)
امام خميني نيز در موارد فراواني، به گرفتار بودن انسان در خود و لزوم پيروي از دستورات شرع اشاره ميكنند. براي نمونه ميفرمايند:
بزرگترين گرفتاري بشر و ماها اين گرفتاري است كه خودمان داريم و از ناحيه خود ما هست. كسي كه از روي حُبّ نفس به مردم و اشيا نظر ميكند و به اشيايي كه نظر ميكند از راه دشمني و بغض نظر ميكند، اين نميتواند آزاد باشد، در نظر دادن گرفتار است. ... ممكن است كه بسياري از اشخاص، حتي خودشان هم توجه نداشته باشند به اينكه بندة خودشان هستند، نه بندة خدا، خودشان هم خودشان را مبرّا و منزّه ميدانند، و اين براي همان حُبّ نفسي است كه انسان دارد. اين حُبّ نفس تمام عيوب انسان را به خود انسان ميپوشاند. هر عيبي كه داشته باشد براي خاطر اين حُبّ نفس، آن عيب را نميبيند و گاهي هم آن عيب را حُسن ميداند. و تا انسان با مجاهدتها و تبعيت از تعليمات انبيا، از اين گرفتاري و عبوديت نفس خارج نشود، نه خودش اصلاح ميشود و نه ميتواند احكامي كه ميكند و رأيهايي كه ميدهد صحيح باشد، مطابق واقع باشد.
ضرورت شناخت خود
پيش از تبيين ضرورت شناخت خود، ذكر اين نكته لازم است كه رابطة بين خودشناسي و ارتباطات درونفردي، رابطهاي تعاملي است. اين دو بر روي هم يك چرخة فزاينده را تشكيل ميدهند؛ بدين معنا كه اگر هر يك از آنها در مسير درست و صحيح بهكار گرفته شود بر ديگري اثر مثبت دارد و موجب رشد و شكوفايي آن ميشود. براي مثال، اگر كسي خود را خوب بشناسد موجب ميشود ارتباط درونفردي مثبتي با خود برقرار سازد و از اين رهگذر، به شناخت بيشتري درباره خود نايل آيد. اين چرخه، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفي، به همين صورت ادامه مييابد و موفقيت و شكست در يكي موجب موفقيت و شكست در ديگري خواهد شد.
با توجه به اين نكته، مهمترين عنصر در ارتباط با خود، و اولين گام در شكلدهي مهارتهاي ارتباطي، آگاهي از خويش و شناخت احساسات و تواناييهاي خود است. متأسفانه بسياري از افراد آگاهي دقيقي از عواطف و احساسات و نيز از تواناييهاي خود ندارند، و به همين دليل، از تواناييهاي بالقوّه خود استفاده نميكنند و در برخي موارد، نسبت به عواطف و احساسات خود چنان بيگانه ميشوند كه ديگر توان شناسايي و ابراز آنها را ندارند.
بنا به نقل منابع تاريخي، بر سردرِ معبد «آپولو»، در شهر دِفلي، اين حكم حك شده بود: «خود را بشناس.» و به گفتة مورّخان فلسفه، تالس نخستين فيلسوفي است كه اين حكم را به زبان آورد. يكي از دو شعار اصلي سقراط نيز همين بود: «خود را بشناس.» عالمان اخلاق نيز از ديرباز «خود را بشناس» را يكي از مهمترين - اگر نگوييم مهمترين- توصيههاي خود به شمار ميآوردهاند. به هر تقدير، هنوز هم خودشناسي يكي از ارزشهاي انساني مهم به شمار ميآيد.
شايد يكي از جنبههاي تأكيد فراوان ائمّة اطهار در زمينة خودشناسي همين امر
باشد. با شناخت دقيق و همهجانبة خود، ميتوانيم آنگونه كه شايسته است آينده
و سرنوشت خود را رقم بزنيم. تنظيم منطقي و صحيح اعمال و رفتارمان با خود،
ديگران، حيوانات و محيطي كه در آن زندگي ميكنيم، همه مرهون شناخت كامل و دقيق از خود است.
ويل شوتش در كتاب معروفش اينك همه ميآيند به رابطة ميان «كشف خويشتن» با «خوديابي و خودشكوفايي» پرداخته، مينويسد:
با در دست داشتن آگاهي كامل از خود، ميتوانم زندگي خود را رقم زنم. فقدان اين تسلط بر خود موجب ميشود كه من از جهات مختلف، تحت سيطره و كنترل عوامل ديگر قرار گيرم و اين ناپسند، ناخوشايند، اضطرابزا و مبهوتكننده است.
خودآگاهي همانگونه كه اثري مثبت بر ارتباط درونفردي دارد، بر رفتار ارتباطي ما با ديگران نيز مؤثر است. خودآگاهي اساس يك ارتباط موفق و سازنده را تشكيل ميدهد. هرقدر ما از خودآگاهي بيشتري برخوردار باشيم بهتر ميتوانيم عواطف و احساسات و خواستههاي خود را براي ديگران تشريح كنيم و با آنها ارتباط برقرار نماييم.
براي تغيير «خودآگاهي» لازم است خود را در كانون توجه خود قرار دهيم، و به جاي تمركز بر رفتار و اعمال ديگران، بيشتر وقت خود را صرف شناخت خود كنيم. به جاي آنكه ادراك دوستان و آشنايان را ملاك رفتار خود قرار دهيم و يا با توجه به معيارهاي فرهنگي و محيطي عمل كنيم، تلاش كنيم تا شخصيت خود را بر اساس معيارهاي مورد پسند خود شكل دهيم؛ زيرا مهمترين و سهلالوصولترين منبع در اختيار ما براي تغيير خودآگاهيمان، خودِ ما هستيم و هيچكس به اندازة ما قادر به شناخت خودِ ما نيست و نميتواند از تواناييها و ضعفهاي ما آگاهي يابد.
آيات و روايات فراواني انسان را به خودشناسي دعوت كرده است. براي مثال، به دو آية شريفه دقت كنيد:
«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي اْلآفاقِ وَ فِي أنْفُسِهِمْ حَتّي يَتَبَيّنَ لَهُمْ أنّهُ الْحَقُّ» (فصلت: 53)؛ به زودي، نشانههاي خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان ميدهيم تا براي آنان آشكار گردد كه او حق است. آيا كافي نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است؟
«وَ فِي اْلأرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنينَ وَ فِي أنْفُسِكُمْ أفَلا تُبْصِرُونَ» (ذاريات:51ـ52) و در زمين آياتي براي جويندگان يقين است، و در وجود خود شما (نيز آياتي است.) آيا نميبينيد؟!
در روايات نيز تصريح شده است كه اگر انسان خود را نشناسد توان شناخت ديگر اشيا را پيدا نخواهد كرد. حضرت علي در بيانات نوراني خود ميفرمايند:
چگونه كسي ميتواند ادعا كند ديگران را ميشناسد، در حاليكه نسبت به خودش جاهل است و شناختي به خود ندارد.
هيچگاه از شناخت خود غفلت نكن؛ زيرا كسي كه خود را نشناسد در واقع، نسبت به همة اشيا جهل دارد و آنها را نيز نميشناسد.
هر كس خود را شناخت ميتواند خداي خود را نيز بشناسد.
هر كس خود را شناخت در واقع، شناختش نسبت به ديگران بيشتر خواهد بود.
بر اساس سلسله مراتب نيازهاي مازلو، همة انسانها داراي پنج دسته نياز هستند كه با ارضاي هر دستة از نيازها، نوبت به ارضاي دستة ديگر فرا ميرسد. در وهلة اول، براي انسانها نيازهاي جسماني مطرح است كه با ارضاي آنها، ميتوانند به حيات خود ادامه دهند. پس از آن، نيازهاي ايمني و امنيتي است كه موجب تداوم وضعيت موجود و صيانت از بودن در صحة زندگي ميشود. پس از ارضاي اين نياز، نيازهاي اجتماعي نمايان ميشود كه با زيستن در جمع افراد ارضا ميشود. انسانها دوست دارند دوست بدارند و
مورد توجه قرار بگيرند. خانواده، مدرسه و به طوركلي، جامعه بستري براي ارضاي اين نياز است. فراتر از نيازهاي اجتماعي، نياز قدرت و منزلت يا نياز حرمت به خود قرار دارد.
طبق تعريف پيرسون و نلسون نياز «منزلت» عبارت است از: «نگرش ما دربارة خويش
و تصوير از خود و اينكه ما خود را چگونه ميدانيم و تا چه حدّي بر خود واقفيم.
هر انساني تصويري از خود دارد و نياز دارد كه اين تصوير به درستي در او شكل بگيرد. در رأس هرم سلسله نيازهاي مازلو، نياز به خوديابي يا خودشكوفايي نمودار است كه مهمترين نياز در انسان به شمار ميرود. اين نياز را ميتوان به نياز تغيير از «بودن» به «شدن» و يا كشف و بهكارگيري تواناييهاي بالقوّه تعبير كرد. بنابراين، در ميان روانشناسان آبراهام مازلو از جملة اولين كساني است كه به خودشناسي و مطالعه دربارة خويش توجه زيادي كرده است.
رابطة ميان خودشناسي و ارتباط درونفردي موفق
مهمترين و محبوبترين چيزها نزد آدمي «خودِ» اوست. علماي اخلاق تأكيد فراوان دارند كه انسان بيش از هر چيز، دلبسته به خود است و هر ظلمي كه به ديگران روا ميدارد بر اثر همين خوددوستي و حبّ ذات است. پس سزاوار است انسان در اولين گام شناخت، اين عزيزترين گوهر هستي نزد خود را بشناسد.
در مكاتب گوناگون فلسفي، تصويرهاي متفاوتي از انسان ارائه شده است. براي مثال، برخي مكاتب انسانشناسي انسان را در همين جسم مادي خلاصه ميكنند. در اين نوع نگرش به انسان، ديگر جايي براي ارتباط با خود نميماند؛ زيرا در هر ارتباطي به دو طرف ارتباط، يعني فرستندة پيام و گيريندة پيام نياز است، در حاليكه در اين نگرش، تنها يك طرف ارتباط وجود دارد. نيز اگر انسان را موجودي ناشناخته دانستيم، ارتباطش با خود، معنا و مفهوم درستي پيدا نخواهد كرد.
به عقيدة برخي از صاحبنظران، هر انساني داراي پنج «خود» است: اول. خود واقعي. دوم. تصوري كه از خود واقعياش دارد. سوم. تصوري كه ديگران از خود واقعي او دارند. چهارم. تصوري كه ديگران از تصور او از خود واقعياش دارند. پنجم. تصوري كه ديگران از خودِ او دارند.
از ميان اين اقسام پنجگانه، شناخت خودهاي سوم و چهارم و پنجم راحتتر است و بيشتر افراد رفتار خود را بر اساس اين خودها تنظيم ميكنند. يعني بيشتر رفتارشان بر اساس تصورات ديگران شكل ميگيرد. اما برخي افراد اعمال و رفتارشان را بر اساس خود اول يا دوم انجام ميدهند.
شناخت خود واقعي امري بسيار دشوار است. هر قدر انسان تلاش كند خود دوم را به خود اول نزديكتر كند، شناختي كه از خود پيدا ميكند دقيقتر و كاملتر خواهد بود. شايد بتوان ادعا كرد كه خودشناسي واقعي عبارت است از: نزديك كردن هر چه بيشتر خودِ تصوري به خودِ واقعي.
روشن است كه خود دوم در هر كس، يعني تصوري كه شخص از خود واقعياش دارد، تنها از طريق ارتباطات درونفردي شكل ميگيرد و به ميزاني كه اين ارتباطات درست تعريف شود و موفق اجرا گردد انسان به تصور واقعيتري از خود دست خواهد يافت.
از سوي ديگر، بسته به نوع تعريفي كه از انسان و تواناييها و محدوديتهاي وجودي او داريم، نوع ارتباط او با خودش تغيير خواهد كرد.
از اين رو، به نظر ميرسد ارتباط وثيقي بين «خودشناسي» و «ارتباطات درونفردي موفق» وجود دارد، و رابطة بين اين دو يك رابطة دو سويه است؛ بدين صورت كه هر كدام بر ديگري اثري مستقيم دارد و در شكلگيري صحيح ديگري تأثيري بسزا خواهد داشت.
شکل1: اثر متقابل خود شناسی و ارتباط درون فردی موفق بر یکدیگر
بنابر آنچه بيان شد، به نظر ميرسد بررسي انسان در قرآن كريم و تصوير چيستي او در بحث حاضر، اثري بسزا دارد، ازاينرو، در اينجا، برخي از ويژگيهاي انسان در قرآن كريم ذكر ميشود:
تصوير انسان در قرآن كريم
براي آنكه ارتباط درونفردي موفقي داشته باشيم چارهاي نداريم جز اينكه خود را به خوبي بشناسيم. از منظر قرآن كريم، انسان موجودي است دوساحتي، مختار، محتاج و امانتدار الهي. در ادامه، هر يك از اين ويژگيها به اختصار توضيح داده ميشود؛
الف. موجودي دوساحتي
از آيه 71 و 72 سورة «ص» استفاده ميشود كه انسان موجودي دوساحتي است، نه تك ساحتي آنگونه كه بسياري از مكاتب الحادي بر آن پافشاري ميكنند.
«إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طينٍ فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ» (ص:71-72)؛ به ياد آور آن زمان را كه پروردگارت به ملائكه گفت: من بشري از گل خواهم آفريد. پس چون اسكلتش را بپرداختم و از روح خود در او دميدم همگي برايش سجده كنيد.
يك بعد انسان همان جسم و تن اوست كه با حواس پنجگانه قابل شناخت است و ميتوان آن را مورد آزمايشهاي تجربي قرار داد. بعد ديگر -كه از آية مذكور و آيات ديگري از قرآن كريم استفاده ميشود و بعد مهمتري در انسان است- عبارت است از: بعد روحي و نفس انسان كه در واقع، تمام حقيقت هر انساني را تشكيل ميدهد؛ و انسان ميتواند با انجام اعمال ارادي، آن را به اشكال گوناگون بسازد.
در بعد روحاني نيز انسان داراي انواعي از نفس است؛ مانند نفس امّاره، نفس لوّامه و نفس مطمئنّه. با توجه به انواع گوناگوني از نفس كه در انسان قرار داده شده است، ميتوان ارتباط انسان را با خود به خوبي تصوير كرد؛ مثلاً، مرتبهاي از نفس انسان مثل «نفس لوّامه» ميتواند با مرتبة ديگر مثل «نفس امّاره» ارتباط برقرار كند.
ب. مختار و با اراده
صريح و مضمون بسياري از آيات قرآن كريم «مختار بودن انسان» است. براي مثال، در آيات 29 سورة «كهف» و 3 سوره «انسان» اين معنا به خوبي بيان شده است:
«وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَكْفُرْ» (كهف: 29)؛ بگو اين حق از سوي پروردگار شماست هر كه خواهد ايمان بياورد و هر كه خواهد منكر شود.
«إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً» (انسان: 3)؛ ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم)، خواه هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواه آن نعمت را كفران كند.
در اين دو آيه، به صراحت سخن از اختيار و انتخاب انسان به ميان آمده است. گرچه خداوند حق مطلق است، اما خود و راه خود را ارائه ميكند و هيچ انساني را هم به اجبار به آن فرانميخواند. اين انسان است كه بايد با حسن اختيار خود، راه صحيح را انتخاب كند و به سر منزل مقصود برسد. اما با اين حال، اگر كسي خواست در اين دنيا كجراهه برود به حكم اينكه موجودي مختار است جلويش را نميگيرند، اما وبال اعمالش فقط گريبان خودش را خواهد گرفت.
در ارتباطات درونفردي هم بايد به اين خصيصة ذاتي انسان توجه شود. اگر ما انسان را موجودي مجبور فرض كرديم ارتباط درونفردي اثر قابل ملاحظهاي در زندگي انسان نخواهد داشت؛ زيرا به هر حال، انسان است و سرنوشت حتمي او؛ سرنوشتي كه هيچ تواني در تغيير و بهبود آن ندارد.
ج. محتاج به خالق خود
در آية 15 سورة فاطر آمده است: «يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميدُ» (فاطر: 15)؛ اي مردم، شما محتاج به خداييد و خدا تنها بينياز و ستوده است.
انسان نياز و احتياج خود را كاملاً و بينياز از استدلال درك ميكند. آنچه مهم است اين است كه دايرة نيازهاي انسان از كجا تا به كجاست؟ آيا در نيازهاي مادي خلاصه ميشود؟ يا نيازهاي ديگري را هم شامل ميشود؟ قرآن كريم انسان را موجودي نيازمند معرفي ميكند، اما نيازمندِ غذا، آب، خوراك، پوشاك، ماشين و مانند آن؟ نه، بلكه او نيازمند خالق و پروردگار خود است؛ همان كسي كه او را آفريده، روزي ميدهد و در سراسر زندگياش تدبير امور او را به دست ميگيرد. مرگ و حيات او، سود و زيان او و همه چيز او به دست خداست.
همين معنا در آية 6 سوره انشقاق نيز آمده است: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ» (انشقاق: 6)؛ هان اي انسان، تو در راه پروردگارت تلاش ميكني و بالاخره او را ديدار خواهي كرد.
تمام تلاش و سعي انسان در زندگياش رسيدن به پروردگار و صاحب اختيار خود است. اگرچه ممكن است از اين واقعيت غفلت كند و – مثلاً – تصور كند براي دستيابي به زن و فرزند و مال و اموال تلاش ميكند، اما نص قرآن كريم اين است كه اين تلاشها همه در جهت رسيدن به ولي نعمت واقعي خود، يعني خداوند سبحان است، نه چيز ديگر.
با اين نگرش به انسان، روشن ميگردد كه هدف از برقراري ارتباط با خود، برخورداري از زندگي بهتر دنيوي و تمتّعات مادي نيست، بلكه هدف شناخت خود و بهدنبال آن، شناخت خالق خود و اطاعت و سرسپردگي نسبت به اوست.
د. امانتدار الهي
در آية 21 سورة «فصّلت» ميفرمايد: «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ» (فصلت: 21)؛ به پوست بدن خود گويند؛ چرا عليه ما شهادت داديد؟ گويند: خدايي كه هر چيز را به زبان ميآورد ما را به زبان آورد.
در قيامت، كه روز ظهور و بروز حق است، اعضا و جوارح انسان عليه او شهادت ميدهند و گزارشي از كارهاي خلافي را كه انسان به وسيله آنها انجام داده است، ارائه ميكنند. انسان با تعجب به آنها ميگويد: چرا عليه من شهادت داديد؟ ميگويند: اختيار از دست ما خارج است. كسي ما را به سخن درآورده است كه همة اشيا را به سخن واميدارد.
از اين آيه، به خوبي استفاده ميشود كه هر چه در اين دنيا در اختيار آدمي قرار گرفته صرفا امانتي از جانب حق تعالي است، و براي رسيدن انسان به كمال در اختيار او قرار داده شده است؛ زيرا گرچه انسان به بهترين شكل ممكن آفريده شده و نسبت به ديگر موجودات از نعم الهي بيشتري برخوردار است، اما هيچكس حق ندارد از آنچه در اختيار اوست در جهت خلاف مصالح خود بهرهبرداري كند، و اگر چنين كرد در قيامت همين اعضا و جوارح، كه نزديكترين اشياء نسبت به انسان هستند، بر عليه او شهادت داده، از سوء استفاده آدمي از خودشان خبر ميدهند؛ ميگويند كه او در امانتهاي الهي خيانت كرده و آنها را در جايي كه سزوارا نبوده صرف كرده است. شهادت اعضا و جوارح انسان عليه او در قيامت، نشان از آن دارد كه آنها نزد انسان به عنوان امانت قرار داده شداند و انسان مالك تام الاختيار آنها نيست وگرنه شهادت آنها عليه انسان و مالك خود، امر معقولي نيست.
الگوي ارتباط با خود موفق
از منظر اسلام، هر ارتباطي كه با خود صورت ميگيرد اثر مطلوبي در سرنوشت انسان ندارد و در برخي موارد، به جاي آنكه انسان را به سعادت و راحت زندگاني برساند، به بدبختي و هلاكت رهنمون ميشود. از اين رو، علماي اخلاق در اين بحث كه نفس آدمي بايد توسط عقلش حفظ و مراقبت شود، چهار مرحله ذكر ميكنند كه عبارتند از: مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه. هر يك از اين مراحل، براي برقراري ارتباط با خود ضروري است. گذراندن اين مراحل چهارگانه، شناخت هر چه بيشتر و دقيقتر نفس را به دنبال دارد. بر اثر شناخت كامل از خود – آنگونه كه در مباحث گذشته مطرح شد - به نحو لازم با خود ارتباط برقرار ميكنيم، و اين چرخه حالت فزاينده دارد و در هر مرحله نسبت به مرحلة قبل موجب رشد وتعالي انسان ميگردد. در ذيل، اين مراحل بررسي ميشود:
1. مشارطه
«مشارطه» يعني: شرطبندي كردن و تعهد گرفتن از نفس مبني بر اينكه انسان هر روز پس از نماز صبح با خود شرط كند كه آنچه موجب نارضايتي حق تعالي است از او صادر نشود و در انجام عبادات كوتاهي ننمايد و كارهاي خير را در حدّ توان ترك نكند.
2. مراقبه
«مراقبه» يعني: انسان هنگام انجام هر كاري با خود حديث نفس كند كه خداوند سبحان، كه از باطن انسانها آگاه است و ضمير افراد را ميبيند، كاملاً مراقب انسانهاست و ميداند در قلوب آنها چه ميگذرد و آنها چه كاري انجام ميدهند. آنچه براي ما راز به شمار ميآيد نزد حق تعالي عيان است. پس در همة افعال و سكنات، بايد مراقب باشيم خلاف شرطي كه با او كردهايم رفتار نكنيم.
رسول مكرّم در جواب كسي كه از آن حضرت دربارة «احسان» سؤال كرد، فرمودند: «احسان آن است كه خداوند را چنان عبادت كني كه گويا او را ميبيني، پس اگر تو (به اين درجه از معرفت نرسيدي و) او را نميبيني بدان كه او تو را ميبيند.»
در آيات قرآن كريم هم اشارات صريحي به اين مطلب شده است. براي مثال، در آية 105 سوره «مائده» خداوند سبحان ميفرمايد: «اي كساني كه ايمان آوردهايد، مراقب اعمال و رفتار خود باشيد و خود را زير نظر بگيريد كه چه ميكنيد.»(مائده: 105)
3. محاسبه
«محاسبه» يعني: حسابرسي كردن. انسان بايد همانند تاجران و بازرگانان، كه همه روزه در پايان كسب و كار، زماني را براي حسابرسي به خرج و دخل خود قرار ميدهند وقتي را معيّن كند تا بررسي كند و ببيند كه طي روز آيا مطابق شروطي كه در ابتداي روز با خود كرده، رفتار نموده است، يا خير؟
حضرت علي در سفارشي به امام حسن مجتبي ميفرمايند: «فرزندم مؤمن بايد وقت خود را سه قسمت كند: در بخشي از آن به مناجات با پروردگار خود بپردازد، بخشي را به حسابرسي از خود و اعمالي كه طي روز انجام داده است اختصاص دهد، و بخش ديگر را در راه لذت بردن از نعمتهاي حلال الهي سپري كند.»
قرآن كريم نيز همين معنا را مورد تأكيد قرار داده، ميفرمايد: «اي كساني كه ايمان آوردهايد، تقواي الهي را رعايت كنيد و هر كسي بايد دقت كند و ببيند (با اعمال خود) چه چيزي براي فرداي قيامت خود ميفرستد.»(حشر: 18)
4. معاتبه
«معاتبه» يعني: آنكه پس از حسابرسي از نفس و علم به كوتاهيها و تقصيرهاي خود در انجام تكاليف و وظايفي كه بر عهده داشتي، بايد خود را به خاطر انجام خلافهايي كه مرتكب شدهاي، بازخواست كني و به انجام رياضات شرعي سخت واداري؛ زيرا اگر چنين نكني و نفس خود را واگذاري در انجام كارهاي خلاف جري ميشود و به اهمال كاري عادت ميكند، به گونهاي كه واداشتن او به انجام وظايف، مشكل خواهد شد.
از خودبيگانگي ثمرة غفلت از ياد خداوند
شايد مهمترين چيزي كه در رابطة انسان با خودش از منظر قرآن كريم مطرح است مضمون آية 19 سورة مباركه «حشر» باشد؛ آنجا كه ميفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (حشر: 19)؛ و مانند كساني مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان برد و ايشان همان فاسقانند.
مفهوم «از خود بيگانگي» در ادبيات روانشناسي و برخي علوم ديگر، از جمله مفاهيم رايج و بحث برانگيز به شمار ميآيد. قرآن كريم اين مفهوم را مطرح و علت آن را به زباني واضح و روشن بيان داشته است. از ديدگاه قرآن، انسان زماني از خود بيگانه ميشود يا خود را فراموش ميكند كه دچار خدا فراموشي شود؛ يعني قطع ارتباط انسان با خالق و پروردگار خود موجب ميشود خود را نيز از ياد ببرد و توجهي به خود نداشته باشد.
رابطه انسان با خود در قرآن كريم
از مسائلي كه قرآن كريم عميقاً بر آن اصرار دارد اين است كه برگشت همة اعمال انسان فقط به خود اوست و نتيجة همة اعمالش را تمام و كمال در قيامت دريافت خواهد كرد. به آيات ذيل توجه كنيد:
«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسَاءَ فَعَلَيْهَا» (فصّلت: 46)؛ هر كس عمل شايستهاي انجام دهد به نفع خود اوست و هر كس بدي كند به ضرر خود كرده است.
«وَ مَن تَزَكّي فَإِنَّمَا يَتزََكّي لِنَفْسِهِ» (فاطر: 18)؛ هر كه تزكيه كند فقط براي خويشتن تزكيه ميكند.
«مَنِ اهْتَدَي فَإِنَّمَا يهَْتَدِي لِنَفْسِهِ وَ مَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيهَْا» (اسراء: 15)؛ هر كس راه هدايت يافت تنها به نفع و سعادت خود يافته است، و هر كس به گمراهي شتافت به زيان و شقاوت خود شتافته است.
«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» (اسراء: 7)؛ اگر نيكي و احسان كنيد به خود كردهايد و اگر بدي و ستم كنيد به خود كردهايد.
در اين آيات و ساير آيات مشابه، قرآن كريم به صراحت بيان ميفرمايد كه هدايت و گمراهي انسان، تزكيه و عدم تزكية نفس او، اعمال خير و شري كه انجام ميدهد، همه چيزهايي هستند كه مستقيماً در رابطه با خود انجام ميدهد و اينگونه نيست كه سود و زيان اين كارها به ديگري برسد.
همين معنا در دو آية هممضمون به خوبي بيان شده است. خداوند سبحان در دو آية ذيل، به صورت يك قاعدة كلي ميفرمايد: سرنوشت هر كسي تنها در گرو اعمال و رفتار خود است، و هيچ چيز ديگري نميتواند در سرنوشت او اثر بگذارد:
«كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ» (طور: 21)؛ هر كس در گرو عملي است كه انجام داده.
«كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ» (مدثر: 38)؛ هر كسي در گرو عملي است كه انجام داده.
اين كبراي كلي نتيجة نوع خاصي از رابطه است كه قرآن كريم آن را براي انسان تبيين ميكند. در اين رابطه، انسان هرچه ميكند به نفع يا به ضرر خود است. شايد در بين مخلوقاتي كه ميشناسيم فقط انسان و جن را سراغ داشته باشيم كه ميتوانند عليه خود گام بردارند و موجبات از بين بردن خود را فراهم كنند. آيات ذيل را، كه در بسط و تفصيل اين معنا در قرآن كريم آمده است، مرور ميكنيم:
در برخي آيات قرآن كريم، از انسان به عنوان موجودي ياد شده است كه:
الف. به خود دروغ ميگويد: «انظُرْ كَيْفَ كَذَبُواْ عَلي أَنفُسِهِمْ» (انعام: 24)؛ (اي محمّد) ببين چگونه به خود دروغ ميبندند؟!
ب. خود را گمراه ميكند: «وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ» (آلعمران: 69)؛ طايفهاي از اهل كتاب دوست دارند شما را گمراه كنند، ولي گمراه نميكنند مگر خود را و خود نميفهمند.
در جاي ديگر ميفرمايد: «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ» (نساء: 113)؛ اگر فضل و رحمت خدا شامل حال تو نبود گروهي از كافران قصد داشتند تو را گمراه كنند، ولي آنان جز خود را گمراه نميكنند و هيچ زياني به تو نميرسانند.
ج. خود را از بين ميبرد و هلاك ميگرداند: «وَ إِنْ يُهْلِكُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ» (انعام: 26)؛ (ولي بايد بدانند كه) جز خودشان را از بين نميبرند و نميفهمند چه ميكنند.
د. به خود ظلم ميكند: «إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» (يونس: 44)؛ خدا به مردم به اندازة سر سوزني ظلم نميكند، ولي مردم به خويشتن ستم ميكنند.
«قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلي أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ» (زمر: 53)؛ بگو اي بندگان من كه بر نفس خود ستم كردهايد، از رحمت خدا نوميد مشويد.
ه. ديگران را به نيكي كردن فراميخواند و در همان حال، از حال خود غفلت ميكند و خود را فراموش مينمايد: «أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبرِِّ وَ تَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَ أَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَ فَلَا تَعْقِلُونَ» (بقره: 44)؛ شما كه كتاب آسماني ميخوانيد، چگونه مردم را به نيكي فرمان ميدهيد و خود را از ياد ميبريد. چرا به عقل در نميآييد؟
البته در منطق قرآن كريم اين خود فراموشي اثر مستقيم خدا فراموشي است. قرآن ميفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (حشر: 19)؛ و مانند كساني مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان برد و ايشان همان فاسقانند.
و. به خود خيانت ميكند: «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلي نِسَائكُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَ أَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تخَْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفَا عَنكُمْ» (بقره: 187)؛ در شب روزهداري نزديكي كردنتان با همسرانتان حلال شد. ايشان پوشش شمايند و شما پوششي هستيد براي آنان. خدا ميداند كه شما همواره با انجام اين عمل نافرماني و در نتيجه، به خود خيانت ميكرديد. پس از جرمتان گذشت و اين حكم را از شما برداشت.
ز. خود را فريب ميدهد: «يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ» (بقره: 9)؛ با خدا و با كساني كه ايمان آوردهاند نيرنگ ميكنند، ولي نميدانند كه جز به خود نيرنگ نميكنند، اما نميدانند.
ح. نسبت به خود بخل ميورزد: «هَأَنتُمْ هَؤُلَاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُواْ في سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَ مَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَ اللَّهُ الْغَنيُّ وَ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ» (محمّد: 38)؛ همين شما وقتي دعوت ميشويد كه در راه خدا انفاق كنيد بعضي از شما بخل ميورزيد، و هر كس بخل بورزد از (سود بردن) خودش بخل ورزيده است، و خدا احتياجي به شما ندارد و اين شماييد كه سراپا فقيريد.
ط. ميتواند با تأمّل در خود، عيوب خويش را درك كند: «فَرَجَعُوا إِلي أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» (انبياء: 64)؛ در اين هنگام، مردم به ضميرهاي خويش مراجعه كردند و گفتند: شما خودتان ستمگريد.
با بررسي و دقت در آيات شريفه، به اين مهم رهنمون ميشويم كه تصوري كه از انسان در ذهن ما وجود دارد با انساني كه خداوند سبحان در قرآن كريم تصوير ميكند قدري - اگر نگوييم خيلي - متفاوت است. ما انساني را كه در برقراري ارتباط با خود به ضرر خويش كاري انجام دهد، يا سراغ نداريم و يا او را سفيه و نادان ميدانيم و از دايرة جامعة انساني به دور؛ اما قرآن كريم به صراحت، اوصافي براي انسانها ذكر ميكند كه تصور آن هم براي ما دشوار است.
نتيجهگيري
يكي از كاركردهاي ارتباطات درونفردي، «خودشناسي» است. ارتباطات درونفردي خميرماية ارتباطات ميانفردي و ارتباطات جمعي است. علت را بايد در اين مطلب جست كه انسان از طريق ارتباط درونفردي موفق، ميتواند به خودشناسي درست دست يابد، و رفتار انسان هم تابعي از خودشناسي اوست. ازاينرو، در شعري كه به حضرت علي منسوب است، ميفرمايد:
«أ تزعم أنّك جرم صغير و فيك انطوي العالم الأكبر»؛
اي انسان، آيا گمان ميكني همين بدن مادي هستي و ديگر هيچ؟ در حاليكه در نهاد تو عالم بزرگتري جاي دارد.
و در جاي ديگر ميفرمايند: «مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَيْهِ شَهْوَتُهُ، إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا»؛
هر كس نزد خود كريم و بزرگوار جلوه كند شهوات نفساني در برابرش كوچك مينمايد. بدانيد كه بهايي جز بهشت برين براي جانهاي شما نيست. پس مراقب باشيد خود را به كمتر از آن نفروشيد.
اسلام براي اينكه ارتباطات درونفردي را جهتدهي كند و اين نوع بنيادي از
ارتباطات را در مسير تكامل انسان قرار دهد، مراحل چهارگانة «مشارطه»، «مراقبه»، «محاسبه» و «معاتبه» را به عنوان بهترين شيوة ارتباط با خود در نظر گرفته است. ارتباطات درونفردي كه در قالب اين مراحل صورت پذيرد، موجب ميشود انسان با شناخت خودِ واقعياش، در مسير عبوديت خداوند سبحان كه تمام احتياجات و نيازمنديهايش به سوي اوست، گام بردارد.
از سوي ديگر، انسان بر اثر قصور در بهكارگيري شيوة صحيح ارتباطات درونفردي، نميتواند خودِ واقعياش را به درستي شناسايي كند و بفهمد كه وجودش عين ربط به خداوند سبحان است و همواره در محضر حق تعالي است. ازاينرو به جاي خداپرستي به غيرپرستي مشغول ميشود. خداوند سبحان هم طبق سنّت لايتغير خود، كه جزاي غيرپرستي را از خودبيگانگي مقرّر فرموده است، او را از خود بيگانه ميكند.
ازاينرو، در ارتباطات درونفردي، بايد كاملاً توجه داشته باشيم كه جهتدهي اين نوع ارتباطات بايد به سمت عبوديت حق تعالي باشد؛ به اين معنا كه هرقدر ارتباطات درونفردي از حيث كميت و كيفيت بيشتر باشد و انسان به بندگي خداوند سبحان بيشتر روي آورد، اين ارتباط با خود موفقتراست، وگرنه بايد در كم و كيف آن تجديد نظر كند.
- امام خميني، تفسير سوره حمد، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، بيتا.
- ـــــ ، صحيفه امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، بيتا.
- آقاپيروز، علي، و ابوطالب خدمتي؛ عباس شفيعي؛ سيد محمود بهشتي، مديريت در اسلام، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1383.
- آمدي، عبد الواحدبن محمد تميمي، غرر الحكم و درر الكلم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1366.
- بركو، ري، ام،و ولوين، اندرو دي،و ولوين، دارلين، آر، مديريت ارتباطات، ترجمه سيدمحمد اعرابي و داود ايزدي، تهران، دفتر پژوهشهاي فرهنگي، 1378.
- حسيني، سيد محمد، درخشان پرتوي از اصول كافي، قم، چاپخانه علميه قم، 1363.
- خوانساري، آقا جمالالدين، شرح آقا جمال الدين خوانساري بر غرر الحكم، تهران، دانشگاه تهران، 1366.
- رستگار، عباسعلي، معنويت در سازمان، قم، دانشگاه اديان و مذاهب، 1389.
- رضائي، جعفر، و سليمي، نگين، «رابطه بين نگرش فرد نسبت به خود و نگرش فرد نسبت به ديگران»، مديريت صنعتي، ش 6، پاييز 1383، ص 106-89.
- رضائيان، علي، مباني مديريت رفتار سازماني، تهران، سمت، 1382.
- طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، چ پنجم، قم، انتشارات اسلامي، 1417 ق.
- طيب، سيدعبد الحسين، اطيب البيان في تفسير القرآن، چ دوم، تهران، انتشارات اسلام، 1378.
- فرهنگي، علياكبر، ارتباطات انساني، تهران، خدمات فرهنگي رسا، 1374.
- قرباني، نيما، مهندسي رفتار ارتباطي بين شخصي و درون شخصي، تهران، سينه سرخ، 1380.
- گيل، ديويد، و بريجت آدامز، الفباي ارتباطات، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها، 1384.
- مجلسي، محمدباقر، بحار الأنوار، تهران، اسلاميه، بيتا.
- مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، تهران، صدرا، 1368.
- ملكيان، مصطفي، راهي به رهايي جستارهايي در باب عقلانيت و معنويت، تهران، مؤسسه نگاه معاصر، 1380.
- نجفي خميني، محمدجواد، تفسير آسان، تهران، اسلاميه، 1398 ق.
- نراقي، محمدمهدي، جامع السعادات، قم، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان؛ بيتا.
- نقيپورفر، وليالله، اصول مديريت اسلامي و الگوهاي آن، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات مديريت اسلامي،